امسال بهترین سال زندگی من است
.....تقاضای بازنشستگی زود رس کردم و البته باور نکنید که من ادمی هستم که بعد از بهبودی کامل بنشینم تو خونه ...اما شاید یکسال دیگر کمتر کار کنم و بیشتر استراحت و مسافرت ....کنم ..ورزش که نمیتوانم اما میخواهم با کیمیا برم کلاس دف .....خلاصه اصلا فکر نکنید که آروم مینشینم سر جام ...... از همه مهمتر خوشحالم که با جایگذاری خاطره ای خوش برای همه ی همکارانم ....میروم ........... در زندگی خیلی ادمها وارد زندگی ما میشوند و بعد میروند ....شاید بمانند ...شاید نمانند ...اما مهم این است که ما سعی کنیم خاطره ای خوش برای یکدیگر باشیم ........ من زنم ... دردم می آید خر فرض شوم. مادرم از خدا می ترسد . از لقمه ی حرام می ترسد . ازهمه چیز می ترسد و آنهایی هم که نیستند همه فامیل های خودتانند . دردم می آید از این همه بی کسی دردم می آید . سیمین دانشور آوریل 27, 2012 بدست نسوان مرد بودن خیلی سخته ،بخدا خیلی سخت ….علی تو این رو گفتی …یادته؟ بهت گفتم واسه من مرد، یک قلدره که جلوی دنیا و نامردا می ایسته و نمیذاره به طرف اسیبی برسه ، این تصور من بود از مرد ، در ان روزگار جوانی ..شاید مثل همه دخترهای هم سن و سال …… اما اینا رو که گفتم خندیدی …ریسه رفتی از خنده ….راستی چقدر دلم واسه خنده هات تنگ شده پسر ….و گفتی: پس شعبون بی مخ بهترین مرد دنیاست موهام رو کنار زدی و گفتی مرد بودن خیلی سخته …بخدا سخته و بعد ساکت شدی و من که طی اون سالها فهمیدم اره، حق با تو بود …مرد بودن واقعا سخته ، اینکه پناه و حامی یکی باشی خیلی سخت تر از دعوا و بزن بزنه. راستش من وقتی از کار بی کارت کردن فهمیدم مرد بودن یعنی چی ….هیچ وقت بهت نگفتم، اما من میدونستم چرا هرشب به هوای درست کردن انتن میری پشت بام و وقتی برمیگشتی چشمات قرمز بود . یکماه که گذشت چهره افتاب سوخته ات می گفت داری چکار می کنی ، اینو از تک و توک پولای خوردی هم که زیر صندلی ماشین افتاده بود میشد فهمید . و من که فکر میکردم اگه بهت بگم که میدونم ، تو خورد میشی ….پس نگفتم یادته ؟ بجاش شب که اومدی و بسته پول رو گذاشتم و گفتم از دستبندم خوشم نمیومد ، فروختمش . وتو ….باز رفتی پشت بام که انتن رو تنظیم کنی…. یادته ؟ فردا شب یک دستبند ، مثل همون رو اوردی که یک انگشتر هم کنارش بود ؟ گفتی من از این دستبند خوشم میاد ، دستت کن و من …….راستی علی ؟ چرا زنا نمی تونن برن پشت بام و انتن رو درست کنن؟ بعد از سه ماه دیگه قیافه ات اصلا شبیه اون معلم سابق نبود، اما بجاش مرد شده بودی …یه جوری بزرگ که نمی تونستم از چهره افتاب سوخته ات چشم بردارم . دوم مرد شدم . اگه روسریم رو برداری و جاش سبیل بذاری دیگه هیچ از یک مرد کم ندارم . نمی دونم چی شد که از من یک مرد ساخته شد ، اما مطمن ام توی این جامعه وقتی تنها باشی و قرار باشه استینت رو بالا بزنی و خرج خودت رو دراری ، باید شبیه مرد باشی. راستش واقعا نمی دونم طی این سالها که از یک کارمند ساده شرکت ، شدم رییس همون شرکت ، دقیقا چه اتفاقی افتاد که از یک زن ، مرد ساخت . ماه اولی که رفتم سرکار و مسوول حسابداری به هوای رد شدن ، انگشتی رسوند ، چیزی در من شکست و نابود شد و از خاکسترش یک مرد، فریاد زد و گذاشت توی گوش کارمند حسابداری ….. برق از کله مردک و تمام مردهای دفتر پرید ، و من که در تمامی این سالها، از اون فریاد ، گاردی ساختم برای حفاظت از خودم . اما شاید حواسم نبود ….یا شاید مجبور بودم …که این گارد ، روز به روز سخت تر شد و زنانگی ام را کشت چند ماه پیش که یقه مردی را گرفتم و توی صورتش تف انداختم و از دفترم بیرونش کردم ، با اینکه از خشم میلرزیدم ، اما از طنین صدای خودم لبریز از شادی شدم. اما شب ترسی عجیب وجودم را فراگرفت ، ترسی که هنوز با من است . پس بریجیتا چه شد ؟ …… نمیدانم نابود شده یا از ترس به گوشه ای خزیده و پیدایش نیست …. اما اینرا میدانم که یک نفر در من گم شده است . سوم علی یادته ؟ روزی که دکتر گفت :بچه معلول است و باید بندازیش ….انگار زمان ایستاد ، مات شده بودم ، انگار گلویم را با سیمان پرکرده بودند . رسیدیم خونه بارون گرفت ، دویدم تو حیاط و چنگ زدم توی خاک باغچه ، و با تمام دردم ، فریاد کشیدم . گریه ام نمی اومد فقط فریاد بودم . چقدر منتظر بودیم ؟ چقدر اسم انتخاب کردیم و چقدر سر اسم ها بگومگو کرده بودیم …حالا اون باید میمرد . و من حس میکردم تبدیل به تابوت بچه خودم شدم رفتی پتو اوردی و دورم پیچیدی و بغلم کردی و نشوندی ام روی موزاییک های خیس . نشستی کنارم و موهای خیس رو از صورتم کنار زدی و گفتی :دختر توکل داشته باش ، دنیا که به اخر نرسیده …… و من که در اغوشت بغضم ترکید و فریادم ، شد اشکهایی که با بارون یکی میشد . چقدر اون روزها کنارم ماندی و ارومم کردی ….علی هیچوفت بهت نگفتم اما ارامش بخش ترین جای دنیا اغوش تو بود . وقتی سرم را روی بازوت میذاشتم و تو موهام رو نوازش میکردی باور میکردم خدا هست …..باور میکردم اغوش یک مرد ، امن ترین جای دنیاست چهارم مرد بودن خیلی سخته ، حالا که خودم یک پا مرد شدم می فهمم مرد بودن خیلی سخته ….این روزا میدونم مرد بودن با نرینگی فرق داره و فاصله ی این دوتا از زمینه تا اسمون .و همچنین میدونم نسل مردان مرد داره منقرض میشه مادربزرگم همیشه می گفت :اخره زمون قحط الرجال میشه …. راستش من نمی دونم الان اخر زمانه یا نه ؟ اما دارم می بینم قحط مردانگی ها رو ….. علی ؟ راستی تو از اون بالا، دیدی چه کسی مردانگی رو از مردم ما گرفت و مارو اخته کرد ؟ پ.ن. به امسال فکر میکنم به بهترین سال زندگیم ..........اینو فراموش نمیکنم هم موسم بهار طرب خیز بگذرد هم فصل نا ملایم پاییز بگذرد گر نا ملایمی به تو رو کرد از قضا خود را مساز رنجه که این نیز بگذرد این شعر را چند روز پیش یکی از دوستان عزیزم برایم فرستاد .....به منظور دلداری.....بلا فاصله بعد از خواندنش آنرا تایپ کرده و پرینت گرفتم و زدم به بورد تو راهرو اداره چند تا از همکاران امدند و تشکر کردن که چقدر این شعر پر محتوا است ....یکی هم بردم خونه چسباندم روی در یخچال که همیشه یادم باشد .. ..این نیز بگذرد ..............میدونید فکر میکنم هر اتفاقی که تو زندگی ما می افتد پیامی برای ما در بر دارد .....و این تصادف هم پیامهای زیادی برای من داشته خیلی های انرا درک کرده و برخی را هنوز منتظر درکش هستم .....مهمتر از همه اینکه اعتقاد پیدا کردم که هیچ اتفاقی نمیتواند فقط بد باشد ........بسته به درک ما دارد ......و من دیگر به مسائل و اتفاقهای پیرامونم سر سری نگاه نمیکنم و در هر اتفاقی در جستجوی پیامی هستم و مطمئنم که این پیامها برای من هرگز بد نبوده و نیست ...فقط درکش باید میکردم که الان خدا را شکر به این درک و نگاه رسیدم .....راستی من هم اکنون منتظر پیامی هستم برای رسیدن به یک تصمیم در زندگی کاری ام ............ ........مطمئنم خیلی زود به درک درستی برای اتخاذ یک تصمیم درست خواهم رسید ............... پ.ن. امسال بهترین سال زندگی من است ...مطمئنم آسمان هم آبی بود آبیه آبی ..برنگ آبی عشق ........آبشارهای پر آب چه وقیحانه از لابلای درختان با سنگهای سترگ کوه عشقبازی میکردند ..در ملا عام ....تن خیس خود را به تن صخره سنگها می مالیدن ....چه منظره ی زیبایی ............و چه گستاخانه ...میدونید جاده چالوس را اینبار از یک زاویه ی دیگر نظاره گر بودم ....صندلی ماشین خوابیده و من روی آن دراز کشیده بودم...آسمان آبی را با صخره ها و درختان و آبشارهای خروشان دیدم چیزی که در حالت عای ندیده بودم ...زاویه ی دیدم با قبل خیلی متفاوت بود ....... دریا هم آرام و زیبا و با وقار خود نمایی میکرد .......جاده هم خوب بود.......آنجا هم خلوت بود تو محلی که ما هستیم یکی دو خانواده بودن باقی ویلا ها خالی بود ...من صبح زود رفتم پیاده روی .....اطراف ما قبلا پر بود از شالیزارها اما تو این چند سال هر بار که میرویم میبینیم تعدادی ویلا سر از زمین بلند کردن ..متاسف میشم که اینطور زمینهای کشاورزی نابود میشه ....از دور دیدم کسی در زمین کشاورزی کوچکی که هنوز در لابلای ویلاها خود نمایی می کرد ......کار میکرد نزدیک که شدم دیدم ...نشا برنج کاشته باهاش سلام علیکی کردم و خسته نباشیدی گفتم .... پرسیدم .برای چی زمینهای کشاورزی را از بین میبرید فکر نمیکنید که بچه های شما کجا باید کار کنن......چی باید بخورن ...گفت اره منم مخالفم (((( میدانستم که باغ کیوی انتهای کوچه مان متعلق به اوست که هم اکنون توسط دامادش درآن ساختمانی در دست ساخت .بود !!!!!....)))))...اما خوب واقعیت چیز دیگری است برای بدست آوردن اندک سودی از فروش زمین .....امکان کار فرزندان خود را نابود میکنند..... ..............در همین شالیزار شبها از .نوای قورباغه ها ....سمفونی زیبایی بر گزار میشود ...بقدری این موسیقی دلنشینه که هنوز صدای کواک کواک قورباغه ها که در هم وبر هم اما با ریتم خاص آواز میخوانند ..در گوشم ....طنین اندازه ........ ......با همه ی این حرفها .......من که عاشق ذره ذره خاک این سرزمینم ............. امسال بهترین سال زندیگم است ...ممنون از یادآوری نوید جان. پ.ن. زشت باشد که عیب خودپوشی واندر افشای دیگران کوشی...................حامی امروز بعد از حدود هفت ماه بستری بودن برگشتم سر کار ...ساعت ۵.۵ صبح از خواب بیدار شدم خواب آلوده ....خودم را اماده کردم کیمیا تو این مدت که من بستری بودم خود کفا شده صبحانه شو اماده کرده بود ...برایش مقداری نان ار فریزر در اوردم ...گذاشتم گرم بشه خواب الوده خودمو اماده کردم ...سخت بود ..دیگه عادات گذشته فراموشم شده ...زمان میبرد تا دوباره سحر خیز بشم ......احساس سرما کردم .....لباسموپوشیدم و حدود ۶.۲۰ زدم از خونه بیرون ارام ارام با عصا راه رفتم هوای سرد صبحگاهی رو با عشق توی ریه هام فرو کردم ......اول میخواستم با اژانس بیام سر کار بعد به خودم گفتم نه باید مثل همیشه بری ببینی میتونی....به زندگی عادی برگردی ..البته با احتیاط بیشتر ......امدم سر کار ...البته الان که دارم مینویسم ..درد دارم فکر کنم تا ظهر بمونم بعد برم خونه وقتی خیابانها کمی خلوتتره .....خدا را شکر میکنم که توانستم دوباره هوای تازه ی صبحگاهی و جنب و جوش صبحگاهی مردم را تجربه کنم .......... پ.ن به اینجا سر بزنید .....http://monti.blogfa.com/post/253 و من چنین کردم ...و در راهی قدم گذاشتم که از هر قدمش لذت ببرم وشادی سر لوحه ی هر کارم باشد و خدار را شکر شروع خوبی بود برایم .....تبدیل یک سال به بهترین سال زندگی الزاما بدین معنا نیست که تمام سال هیچ اتفاق نا خوشایندی برایتان نباید بیافتد ....نه ...مهم نحوه ی برخورد شما با آن اتفاق است .........تصمیم گرفتم عشق بپراکنم و با تمام اطرافیانم عاشقانه برخورد کنم .....و دوست بدارم ....زندگی را دوست بدارم و زندگی را در حال زندگی کنم ....تمام لحظات شاد و کمتر شاد آنرا عاشقانه در آغوش بگیرم ........امسال بهترین سال زندگی من است و این یک مسیر است نه هدف ..... در سر آغاز نوشته هایم امسال این جمله را خواهید دید امسال بهترین سال زندگی من است هنگامی که توانمندانه نیت می کنیدکه بهترین سال زندگیتان را داشته باشید.زندگی خود را به گونه ای خواهید دید که پیشتر هرگز ندیده بودید.....................این یک پاراگراف ازمتن کتاب فوق است ..... ..........و من با تمام وجودم نیت کرده ام که امسال نیز یکی از بهترین سالهای زندگیم باشد ...البته در ابعاد دیگر ......................... پ.ن. به دوستان توصیه میکنم حتما بخوننش پ.ن.اگر انسان دوستی داشت دیگر سرگردانی و تنهایی اش چنین درآور نبود ....نیچه بعدا نوشت ....هر چه از دوست رسد خوش باشد .......ممنونم از دوست .... اصلا چرا دروغ، همین پیش پای تو گفتم که یک غزل بنویسم برای تو احساس می کنم که کمی پیرتر شدم احساس می کنم که شدم مبتلای تو برگرد و هر چقدر دلت خواست بد بگو دل می دهم دوباره به طعم صدای تو از قول من بگو به دلت نرم تر شود بی فایده ست این همه دوری ، فدای تو! دریای من ! به ابر سپـردم بیـاورد : یک آسمان ، بهانه ی باران برای تو ناقابل است ، بیشتر از این نداشتم رخصت بده نفس بکشم در هوای تو چه باشد نار معشوقان بجز بیگانگی کردن مولانا چقدر زیبا حس دل انسانها را بیان میکنه ....................... اندر دل آتش در آ دیوانه شو دیوانه شو ......زیر باران قدم زدن را دوست دارم همیشه حسهای خوب با باران تو وجودم میریزه .........بوی موهات زیر بارون بوی گندمزار نمناک بوی خیس تن خاک ...از بچگی عاشق بوی خیس تن خاک بودم تابستانها که به خونه باغ میرفتیم ...توی کوچه باغهای تو در تو بیخیال از دردسر های زندگی بازیگوشی میکردم و بوی نمناک دیوارهای کاهگلی دلمو می لرزوند ..از همون بچگی عاشق بودم .........عاشق کوچه باغهای دیر آشنا آن درخت توت بزرگ کنار حیاط خونه باغ .....هر کی دنبالم میگشت میتونست منو اون بالا روی درخت پیدا کنه .....یادش بخیر ....حالا نه مادری هست ...و نه پدری ...و من هم نمیتوانم از آن درخت بالا بروم اصلا درختی نیست ....باد سرد توی اتاقهای خالی خانه باغ پدری ....بیقرار اینور و اونور میره و زوزه میکشه ...... من فکر میکنم اینگونه انسانها مفهوم دوستی را درک نکرده اند یا شاید درک دیگری از دوستی دارند که من درک نمیکنم ......بگذریم .....فرصتی بود شاید برای قکر کردن به گذشته ها........ فقط میتونم بگم من خودم برای دوستی خیلی ارزش قائل هستم ومفهوم دوست را عمیقا درک میکنم .... هوای شمال امسال خیلی سرد بود وقدم زدن آرام آرام در کنار دریا حس قشنگی را در وجودم میریخت... اغلب اوقات کنار شومینه دراز کشیده بودم و در افکار خودم شناور اینور و اونور سیر میکردم ..... تعطیلات آرامی بود .....ومن گاهی احساس میکنم بی حس شدم.......نسبت به زندگی ...اطرافیانم....و وبی حس شدم...... گاهی اوقات که میبینم نمیتوانم کارهای عادی زندگیم را انجام بدهم بی اختیار اشکهایم سرازیر میشود ...یعنی من میتوانم دوباره برم کوه؟؟؟؟؟؟...دوباره پستی و بلندی های زندگی را تنهایی طی کنم ؟؟؟؟؟ سعی میکنم آرام باشم ..اما درونم طوفانی جریان دارد.....اما زندگی سراسر امید است و امید ...خوب میشم میتوانم من میتوانم من میتوانم من میتوانم
در هر حال برای من که زنی بسیار فعال و پر انرژی بودم دوران جدیدی از زندگی اغاز میشود ...کیمیا که کیف میکنه از اینکه من دیگر همیشه براش در دسترس خواهم بود ...خودم هم راضیم ......میدانم خداوند بهترینهایش را برایم تدارک دیده .......
با دست هایی که دیگر دل خوش به النگو هایی نیست که زرق و برقش شخصیتم باشد.
من زنم و به همان اندازه از هوا سهم می برم که ریه های تو
میدانی ؟ درد آور است من آزاد نباشم که تو به گناه نیفتی .
قوس های بدنم به چشم هایت بیشتر از تفکرم می آیند .
دردم می آید باید لباسم را با میزان ایمان شما تنظیم کنم .
دردم می آید ژست روشنفکریت تنها برای دختران غریبه است .
به خواهر و مادرت که می رسی قیصر می شوی .
دردم می آید در تختخواب با تمام عقیده هایم موافقی .
و صبح ها از دنده دیگری از خواب پا می شوی .
تمام حرف هایت عوض می شود .
دردم می آید نمی فهمی .
تفکر فروشی بدتر از تن فروشی است .
حیف که ناموس برای تو نه تفکر
حیف که فاحشه ی مغزی بودن بی اهمیت تر از فاحشه تنی است .
من محتاج درک شدن نیستم .
دردم می آید آن قدر خوب سر وجدانت کلاه می گذاری
و هر بار که آزادیم را محدود می کنی.
می گویی من به تو اطمینان دارم اما اجتماع خراب است.
نسل تو هم که اصلا مسول خرابی هایش نبود .
میدانی ؟
دلم از مادر هایمان می گیرد .
بدبخت هایی بودند که حتی می ترسیدند باور کنند حقشان پایمال شده
خیانت نمی کردند نه برای اینکه از زندگی راضی بودند
نه خیانت هم شهامت می خواست . نسل تو از مادر هایمان همه چیز را گرفت جایش النگو داد .
تو هم که خوب می دانی ترساندن بهترین ابزار کنترل است .
دردم می آید این را هم بخوانی می گویی اغراق است .
ببینم فردا که دختر مردم ذربیرون به جرم موی بازش کتک می خورد . باز هم همین را می گویی .
ببینم آنجا هم اندازه ی درون خانه ، غیرت داری ؟؟
دردم می آید که به قول شما تمام زن های اطرافتان خرابند .
مطلب زیر را در وبلاگی که ادرسش ذیل مطلب هست خوندم به نظرم خیلی جالب بود بلاخص عنوانش .......شاید در همه ی ما زنهای امروزی آن زنانگی به مفهوم کلاسیک ان در ما گم شده .......زندگی حس غریبی است ...کی این وسط مقصره ؟؟ ایا اصلا مقصری وجود داره ؟؟ایا این شیوه ی زندگی انتخاب ما نبوده ؟؟ شاید احمقانه باشه که دنبال مقصر بگردیم که چه کسی و کی زنانگی ما را دزدید ....شاید این انتخاب ما بوده انتخابی که ناشی از باورهایی است که هزار توی وجودمان ریشه دارد ......در هر حال من بر این باورم که زندگی هر کدام از ما نتیجه ی انتخاب ماست و ما انچه را که در درونمان ریشه دارد بسوی خود جذب میکنیم ....نتیچه گیری اخلاقی اینه که باید یک خانه تکانی...(درون تکانی ) اساسی کنیم تا انچه را بهتر است بسوی خود جذب کنیم .........و زنانگی خود را پیدا کرده و انرا نوازش کنیم و به ان ببالیم ...............نظر شما چیه ؟؟؟؟؟
یک زن در من گم شده
..................
| Design By : shotSkin.com |


